تبليغاتX
انتهای هیچ

 نقد کتاب تلاجن

(جلسه نقد کتاب ماه مازندران)

 

تهران برای شعر شدن شهر کوچکی است

 داوود ملک زاده

 

پنج شنبه ۲۷/۴/۱۳۸۷

ساعت ۱۷ الی ۱۹

 


چالوس - میدان مخابرات - طبقه فوقانی داروخانه دکتر سام

موسسه تیکا( زیر نظر سازمان ملی جوانان)

۰۹۳۵۷۹۸۱۲۳۱:جهت کسب اطلاع بیشتر

+ نوشته شده توسط یاسر متاجی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 16:0 |
از اخرین باری که به روز کردم تا حال که این مطالب را می نویسم ماهها گذشته است می دانم زمان زیادی است به روز نشدم  اما چه کنم که خود هم نمی دانم چرا؟

نوشتن و یا کپی یک مطلب برای به روز رسانی اینچنین وبلاگهایی چندان سخت ودور از ذهن نیست

ویقین بدانید مشکل از جایی دیگر است........

به هر حال از همه شما دوستان که سر می زنید ممنونم و امید دارم که حمل بر گستاخی من نگذارید.

به زودی زود به روز خواهم شد .

با ارزوی موفقیت برای یکایک شما رفقا

+ نوشته شده توسط یاسر متاجی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:27 |

هنوز موهايم را اتو نكرده ام
و نخورده شانه ايي به شانه ام
/ چروك برداشته /
پيراهنم
من اشتياقي به اتو كردن
پيراهني كه صورتم را مي پوشاند ندارم
و شانه ايي كه موهايم را سپيد مي كند
را روي ميز صبحانه مي خورم
شانه به شانه نشستيم
موهايت را شمرديم
سال ها پيش
و امروز ابري كه گريه خاطراتم را در مي آورد
روي سرم نشسته
اخبار صبح
وضعيت همه كمي تا نيمه ايي ابري ...

* * *
من لباسي جديد در سرم پوشاندم
شكل آسمان
و زمين در آسمان معلق است
دو سوم سرم را آب گرفته
وتوي سرم راهزنان دريايي
مين مي كارند
لطفا آهسته روي سرم قدم بزنيد
اين علامت اسكلت روي بادبان
لباس مرگ است
اتو كشيد ه و صاف استخوان تان
مثل تن كرم هايي
كه روي ميز صبحانه مي ريزند
صبحانه ايي مفصل در يك گور دسته جمعي
« شليك كن سرباز .»
نفس از ابر هاي سفيد اطرافم بالا نمي آيد
ومن زود پير شدم / بمب ها قاتل زمان اند / از جنس شيميايي
مثل شانه هاي پلاستيكي ام
كه پيشاني گرم تو
آب اش مي كتد
« شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم . »
تنها هديه براي تو
ا.هنري خواب اش را ديده بود
و مرد زمان را فروخت با عقربه ها
و زن آفتاب روي سرش را ريخت
و شانه بي مصرف شدند
« امروز نوبت شيمي درماني دارم.»

* * *
«شليك كن سرباز. »
نمي زند سرباز/ فكر مي كند
به زن دشمن اش
به همسايه هاي دشمن اش
به دوستان دشمن اش
و كشتي بادباني
توي اخبار صبح
توپ هاي پر بادش
كه از غرب مي وزيد
با لباس پلاستيكي
را توي راه مي زند / به تن يك گور دسته جمعي
جنگ يك برنامه هواشناسي است
گاهي گرم / گاهي سرد
و بدون زخم و گلوله
كمي تا نيمه ايي ابري شدم

* * *
بيمارستان شهر پر از سپيدي موهايي است
كه ريخته شده
با توپ هاي پلاستيكي پسر همسايه
شيشه / شكست / زمان
من از جنگ برگشتم
« شليك كن سرباز .»
من عاشق دفن شدن در يك گور دسته جمعي ام
«شليك كن سرباز.»
من عاشق مردي با موهاي جو گندمي ام
كه هر روز ساعت 9 هوا را
شناسايي مي كند / شانه هاي ابري مارا
كه شانه به شانه نشستيم
وموهايت را شمرديم
وامروزابري كه گريه خاطراتم را درمي آورد

+ نوشته شده توسط یاسر متاجی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 13:25 |
سلام 

ديوانه

روي هم رفته مي توان

اين گونه فرض كرد

كه تو

ديوانه است

پر از زنجير بدون حلقه هايي بسته

ديوانه اي . كه اين گونه

ديوانه را توبه تصوير مي كشد

مجنوني كه

در حلقه هاي اين سطور

به بند آمده

و اصلا ميلي به ليلي ندارد

و ليلي ميلي به او.........

هر چقدر هم كه جنون به سرت بزند

اين كلمات وحشي تر از آنند

كه بگويند

شما ديوانه است

آري

تو ديوانه است

من ديوانه تر مي شود

وحشي تر از تمام كلمات

و همه را به بند مي كشد

يا لا اقل به گند مي كشد

چهره ليلي را

ابرواني با شباهت

به ابروان يك مورچه

لباني شيرين تر از تلخي

تو مي نويسد

اصلا انتظار نمي رود

كه مجنون آرام بنشيند

و حرفي نزند

زماني كه ليلي به كلي به گند مبدل مي شود

حالا هر چه كه مي خواهي بنويس

مهم شايد نباشد

بدون آنكه تو كسي را نگاه كند

يا شما كه مي شنود

را سر به راه كند

نيزه به دست بگير

حمله كن

خون بريز از تو،از شما

از سر ، دهان ، سينه يا پا

نيزه به دست

با لباسي از سربازان خسرو پرويز

كه شيرين را به بند كشيده اند

و اصلا انتظار مي رود كه

خسرو ماشين اش را

هميشه جلوي حياط ما سبز كند

سبز سبز كه شد

تازه مي فهمي

مي تواني به دوازده امام معتقد باشي

و دوازده روز شايد باشد

كه روي اين كاغذ كلمات مي چرخند و

مي گندند

و سبز مي شوند

غلف هاي توي باغچه

پشت ماشين /پرويز

كه نامه ايي سبز شده را

مثل برگ خشكيده پاييز پاره مي كند

و سربازانش كه هنوز

روي فرهاد پاسباني مي دهند

كه كوه را بكند

و هر شب به تعداد كنده شده ها

دوباره سنگ مي چسبانند روي

سر ، سينه ، پا

دامنه ، ارتفاعه كوه

چسب را اگر تو بردارد

مي تواند قسمت هاي نا فرم

اين متن را به هم بچسباند

تا مخاطب

احساس نكند فكرش را

گند كشيده اي

بي آنكه بداند فكرش را به بند كشيده اي

با فرم.

 

+ نوشته شده توسط یاسر متاجی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 15:14 |